دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

سللام..همه سر جای خود ابجی خانوم وارد میشود.

به تمام بروچز وبلاگ دوستان و وبلاگ خوانان..

اول از همه بگویم استعمال دخانیات ممنوع.. زیرا آبجی ما تا حدودی به این دود مزخرف حساسیت دارد و با استشمام آن حالش دگرگون میشود

از انجایی که صاحب خانه در خانه نمیباشد ما دخول کردیم آمادیم..از انجایی همکنون اختیار تمام و کمال این خانه در دست این بنده میباشد..رنگ متن ها هم به دست من هستش.از انجایی که ما عاشق صورتی میباشیم.و از آنجا که این رنگ در زمان کودکی از ما خوشش اومد ما نیز دست رد به سینه اش نزدیم..نقطه عطف این خوشامد ها در پلنگ صورتی رخ داد.

خوب بریم سر اصل مطلب(چرا انقدر خشن)

از اونجا که آبجی ما از ما یه دونه قالب خواسته بود..ما هم بی مرامی نکردیم و امروز پس از گذراندن تپه چاله های این گوگل به یک عدد قالب پیانو برخوردیم که بی اختیار یک ایول از خودمان به جا گذاشتیم..

چون خواهر مذکور به کلاس پیانو میرود و گفتیم بچه مان وبلاگشم با خودش یه مدل باشد..تا ببینم بعدا چه گندی میزند

راستی این را میزنم تنگ کادو روز زن..آخر بچه ۱۵ ساله را چه به کادو..اما باز هم به مرام خودمان..باز میگوییند تو به احساس این بچه توجهی نمیکنیSilentSong..هم اکنون پرتغالی که برایمان آورده اند را میخوریم..اما غافل از اینکه در واقعا در این وامانده ام که چرا طمع سیر میدهد؟!

بسی زحمت را کم میکنیم..

قربانتان..

این بچه ها این گونه نذارین..

SilentSong

نوشته شده توسط آتوسا | چاپ | نظرات


شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

واییییی خدایاا کاش امتحان داشتم خدایی..بیکاری بد دردیه..

دیروز..ساعت 12 ظهر  از خواب پا شدم..آی کیف داد..خستگی 9 ماه 7 صبح پا شدن از تنم در اومد...بعد کلی الاف گشتم تا ساعت شد 4..بعد مامانم رفت عروسی فامیلمون..(البته رفت خونه ی مامانش بعد رفت عروسی)..من و آنی هم آماده شدیم و رفتیم تولد دوست من..وای که چقدر مذخرف بود..من که دیدم تولدش خیلی خشکه پا شدم و کلی رقصیدم و کلی گفتم و  خندیدم..نصف بچه ها که همش تو اتاق بودن..خلاصه  مامانش گفت خوش به حال  آتوسا چقد شاد چقد خندون..چقد پر انرژی..(منو  می گه هااااااااا) بعد کلیی خواهرش و فامیلاشون از من خوششون اومد..مامانش گفت از این به بعد فقط آتوسا رو دعوت کن(منو میگه هاااااا)..خلاصه دیگه بد نبود...بعد..ساعت 10:30 منو آنی یه آژانس گرفتیمو اومدیم خونه قرار بود منو آنی تنها بخوابیم و مامانم فردا صبح بیاد..ما تا ساعت 1:30 شب داشتیم حرف می زدیم صدای دزدگیر ماشین مامان و شنیدیمو  فهمیدیم که مامان اومد..خودمونو زدیم بخواب..حالا داشتیم از خنده میمردیم...بعد مامانم با پسر خالم اومدو.. ما مثلا خواب بودیم خواستیم مامانو بترسونیم این آنی ضایع کرد..نقشمون نگرفت......همین!!!
آنی هم رفففففففففففففففففففففففففففففففتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز ناراحت بودم هی می گفت چته هی من نمی گفتم..فکر میکرد از دستش ناراحتم!! 

نوشته شده توسط آتوسا | چاپ | نظرات


پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

سلام به همه ی برو بچز باحل..احوال محوال چطوره؟؟؟من که خدا رو شکر توپه توپم ایشالاه که شما هم توپ باشین..!!

بابت اینکه دیر اومدم کلی معذرت..آخه اصلا وقت نداشتم..
وااااااای بالاخره  از شره امتحانا راحت شدم..خدایش SerViC شدم..چون خیلی خوندم ایشالاه که 1 تیر هم نتیجه ی خوبی بگیرم واسم دعا کنین..!!

واییییییییی خیلی حال می ده همه ی سوال هارو درست بنویسی..فقط سره 1 سوال 1 نمره ای بمونی و بلد نباشی نه؟؟؟الان میگین خوب این باحالیش کجاست؟!!!؟؟!!..خوب معلومه دیگه یه خورده فکر کنین!!!!!...باحالیش اینجاست که معلم بهت بگه..وایییییی خیلی توپ میشه..!!تازه باحالی دیگش اینه که تو نفهمی معلم چی میگه و اونجاست که معلم میخواد سرتو بزنه به دیوار....!!!
از همه ی کسای که تو امتحانام کمکم کردن یه دنیا ممنون...مامانم...بابام...آنی جونم(البته امتحان های آخری)...طناز(دوستم)...معلم هام و  دوست گلم A...میشییی!!!
تو هر امتحانی حد اقل 1 الی 2 سوال با بارم زیاد رو معلمم بهم رسوند که خیلی باحال بود..!!
همه ی معلماا از من انتظار 20 دارن..آخه چراااااااااااا؟؟؟؟؟
امروز معلم زبانم گفت از برگت راضی نبودم...
من:( با ترس)  مگه چند شدم؟؟؟
معلم: ازت 20 میخواستم!!!
 من:(بابا بگو دیگه مردم اه)حالا چند شدم؟؟؟
معلم:۱۹/۵۰

 به خدا دلم می خاست بزنمش خوب سکته کردم همچین گفت...
آنی هم که 1 هفته است که اینجاست..فرجه ی امتحاناش اومده پیش ماا..آنی جونم دوست داررررررم...
امروز از امتحان که اومدم..به مامانم گفتم خوب امتحانام تموم شد حالا بیکاریو چی کار کنم؟؟؟
واااااااااااااااااااااای خدای من امرووز دوستم ساحل امد خونمووون واااااااااااااای که چقد بزرگ شده 2 سال بود ندیده بودمش فقط باهاش با تلفن حرف زده بودم..ساحل جونم میشی که اومدی پیشمو خوشحالم کردیی..دیلم برات تنگ شده بود یه عالمه.. ...دیلم واسه الیزا که رفته کانادا تنگ شده ه ه....تازه سروناز دوست صمیمیم هم داره می ره کاناداااا نموخووووووووومم(نمیشه منم بزاره تو ساکش ببره؟؟)
خوب از این به بعد تند تند میام و کارامو میگم....
فعلا..!!
پ.ن:بابام رفته رشت واسه کارش 2 روزه که پیشمون نیست..بابای جونممممممممممم دوووست دارم دیلم واست تنگیده..زودی بیا پیشم!!!
پ.ن:آنی داره شنبه می ره واسه 1 هفته نمیخوام بره ه دیلم میتنگه واسش..آنی جونم دوست دارم تا ابد!!!

نوشته شده توسط آتوسا | چاپ | نظرات