واییییی خدایاا کاش امتحان داشتم خدایی..بیکاری بد دردیه..
دیروز..ساعت 12 ظهر از خواب پا شدم
..آی کیف داد
..خستگی 9 ماه 7 صبح پا شدن از تنم در اومد
...بعد کلی الاف گشتم تا ساعت شد 4..بعد مامانم رفت عروسی فامیلمون..(البته رفت خونه ی مامانش بعد رفت عروسی)..من و آنی هم آماده شدیم و رفتیم تولد دوست من
..وای که چقدر مذخرف بود
..من که دیدم تولدش خیلی خشکه پا شدم و کلی رقصیدم
و کلی گفتم و خندیدم
..نصف بچه ها که همش تو اتاق بودن
..خلاصه مامانش گفت خوش به حال آتوسا چقد شاد چقد خندون
..چقد پر انرژی
..(منو می گه هااااااااا
) بعد کلیی خواهرش و فامیلاشون از من خوششون اومد
..مامانش گفت از این به بعد فقط آتوسا رو دعوت کن
(منو میگه هاااااا
)..خلاصه دیگه بد نبود
...بعد..ساعت 10:30 منو آنی یه آژانس گرفتیمو اومدیم خونه قرار بود منو آنی تنها بخوابیم
و مامانم فردا صبح بیاد
..ما تا ساعت 1:30 شب داشتیم حرف می زدیم صدای دزدگیر ماشین مامان و شنیدیمو فهمیدیم که مامان اومد..
خودمونو زدیم بخواب
..حالا داشتیم از خنده میمردیم
...بعد مامانم با پسر خالم اومدو.. ما مثلا خواب بودیم خواستیم مامانو بترسونیم این آنی ضایع کرد..نقشمون نگرفت.
.....همین!!!
آنی هم رفففففففففففففففففففففففففففففففتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


امروز ناراحت بودم هی می گفت چته هی من نمی گفتم..فکر میکرد از دستش ناراحتم
!!
؟!!!؟؟!!..خوب معلومه دیگه یه خورده فکر کنین

)حالا چند شدم؟؟؟


